این اکنون ها.... هوا یخ لب ها ارتعاش سیگاری حتی پاهام زایمان کرده هوای تو مثل گنجشک دور سرم تنم شوک شده ی لمسی اعدامی و .... ... ... نقطه هایی وارونه .... .... بوی نا میده حتی سطور بالا
هوس کال میکنم ُ توی سفیدی یه شال بنفش غرق میشم .... تمام لحظه هام میشه یه صدای دست نخورده از دنیایی عجیب .... وقتی این روزا لا به لای تفکرات اصیلم دنبال چیزی واسه نوشتن میگردم اونوقت به این نتیجه میرسم که چقدر من ارتفاع بلندی دارم.... روحم عجیب و ناشناخته قابل پرستش هست... اونوقت خدایی میبینم تازه... مرطوب و پر از بی قانونی.... من بی قانون و ممنوعه پسند و خدایی که مثله منه ..... هوس کال خیلی چیزا به میوه تبدیل میشه وقتی که من فقط اراده میکنم.... چه لذت تن گ َردی داره به میوه رسیدن هوس های من .....

![]()

![]()
| |